![]() |
![]() |
|
دایره ی کج ِ خیسی که کنارم نشسته است حاصل ِخودم است د قایقی پیش به وجودش اوردم همین بالا روی خر پشته ایی که بالاست ولی نه خیلی از ناودون باید ریزش می کرد ولی همین جا مسطح و گرد نشسته است افتابی نیست تبخیرش کند خلق اش کردم به راحتی همه ی خلائقی که خلق می شوند با لذت ِ جانکاهش و درد خلق اش که می ماند گاه می رود *** هنگامی که من عنصر ِ حاضر اماده را در کارم کشف نمودم اعتقادم بر این بود که زیبایی را باید طرد کنم در نئو -دادا همین عنصر حاضر اماده به کار گرفته می شود. لیکن تلاش بر این است که به نحوی (زیبایی)در ان تحصیل شود. من جا بطری و کاسه توالت را جلوی انها انداختم و اکنون انها جنبه های زیبا یی شناسانه این دورا تحسین می کنند !..و مارسل دوشان در نامه ایی خطاب به هانس ریختر *** فکر کن که به مقایسه نشسته باشم!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
خواب بودم پاشدم ساعت زنگ زد که پا شدم.عقربه هاشو کندم گذاشتم تو جیبم که باهاشون چنگال درست کنم .برم کله پاچه ایی با چنگال جدیدم یه چشم گوسفندی بخورم سییر ..یه چمدون گنده دارم توش هیچی نیس یه ساعته .یه ساعته که هشت تا عقربه داره یعنی خیلی زیاد چون هشت بزرگترین عدده دنیاس .این جاده هرو مبینی؟ اره همین .اره خب جاده که نه کوچمونه تیر چراغ برق ام داره از اون تیر قدیمیا . پای هر تیرشم کلی فیلتر بهمنه .از این زردا اره می خام این جاده هرو بگیرم برم تا تهش.با همون چمدون گنده هه دستامم می کنم تو جیبم راه میفتم این تهش میرسه به اخر دنیا بعد تو اول باید بری ته دنیا که من می خوام راه بیفتم بیام پیشت خب تو الان برو رفتی؟ مرسی بعد من راه میفتم با همون چمدون گنده هم که توش یه ساعته که هشت تا عقربه داره میام که بیام پیش تو .سه ساعت که مونده که برسم اخر دنیا دیگه نمیام می رم می شینم زیر یه پل قدیمی همونجا میشینم که می شینم هیچی هم نمیشه خب من الان را میفتم تو بشینی همونجاها یا ببین میخوای ولش کن یادم نبود این ته کوچه ی ما بن بسته
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
![]() به جای جمله ثقیل «ببینم چیکار می تونم بکنم» بگویید
«نمی تونم»
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
تعداد چیزایی که آدمو آزار می دن دست آدم نیست،
ولی میزان آزاری که چیزا می دن دستشه.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
خداحافظی نمیکنم چشمهایم نمیتوانند ببینند اندوهی را که نگاهت آبستن است میدانم دلهایمان تابش را ندارند چیزی نمیگویم تنها خاطراتمان را روی دستهایت حک میکنم و لبخندم را میان انگشتهایت میگذارم دلتنگ اگر شدی مشتت را باز کن
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
رام که میشود فاصله در دستانات
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
میدانی عزیزم عشق هم روزی تمام می شود، می میرد، یه وقتی میرسد که حس می کنی خالی هستی، گویا هیچ اتفاق نیافتاده است، حس می کنی همه چیز برایت تمام شده است، صفر شده است، هیچ شده است، ناگهان احساس می کنی دلت برای هیچ چیزی تنگ نشده است، نه آدمی، نه مکانی، نه حرفی و نه بوسه ی، باورکن اسمش را نمی شود گذاشت بی وجدانی، ناگهان به مرزی میرسی که فکر میکنی هیچ چیز نبوده است، اصلا گویا در آن لحظات زمان ثبت نشده است برایت، و واقعا حس میکنی همه چیز برایت تمام شده است و انگار تاریخ مصرف آن عشق هم به پایان رسیده باشد و تو خالی هستی، خالی از همه چیز همه کس...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
من می گویم هر آدمی کلمات خاص خودش را دارد، هر آدمی واژه های خودش را دارد، فقط باید کمی دقیق شد در حرفهای آدمها، هر کسی آهنگ خودش را دارد، تُن صدایش با واژه هایی که بکار میبرد خاص همان آدم هست، فقط باید هوشیار بود اگر هزار سال هم بگذرد در ذهن می ماند و فقط کافیست کمی به حافظه ات رجوع کنی یادت می آید که این لحن صدا و این آهنگ و این واژه ها مال کیست، حالا اینکه اگر رابطه ی خاصی هم داشته باشی با کسی که دیگر کلی واژه و کلمات مشترک دارید، آنها که معرکه هستند ته نشین می شوند جایی در ذهن... آدمها برای خودشان واژه می سازند، گویا آنها را کشف می کنند و به نام خودشان ثبت می کنند و اگر تو از دهان کس دیگری بشنوی تازه متوجه می شوی که این واژه مال او نیست و مال دیگری است و به قول معروف حق کپی رایت را رعایت نکرده است، کاش جایی بود آدمها واژه هایشان را به نام خودشان ثبت می کردند برای همیشه و تا ابد می ماند...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
آخرین لحظه های حضورت را فراموش نخواهم کرد، آخرین شب دیدارمان را که همان اولین شب هم بود، آخرین حرفها و صحبتهایمان را فراموش نخواهم کرد، آخرین شبی که صدایت را شنیدم نیز، آخرین واژه ها را حتی و آخرین عشقبازی ها را ، آخرین نگاهت را هنوز به یاد دارم، آخرین لبخندت حتی باورت نمیشود آخرین لباسی که بر تن داشتی..
آخرین ها ماندگار می شوند برای آدمها ... آخرینها ته نشین می شوند، آخرین ها جای خودشان را پیدا می کنند و می مانند، آخرینها گاهی آنقدر عمیق اند که میشوند اولین ها و باز می شوند آخرین ها... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
دیشب یک هو دلم برای همه چیز تنگ شد، دلم یک هو هوایی آدمهایی را کرد که هزار سال دیگر ازشان هیچ خبری ندارم، دیشب انگار یکی مرا پرتاب کرد میان مشتی از خاطراتی که دیگر هیچ حسی ندارم بهشان، دیشب کسی درون من بود که من نبودم، کسی بود که شاید هیچوقت این گونه ضجه نزده بود در تنهایی اش و این چنین دلش نمیخواست همه چیز را بالا بیاورد و یک نفس بکشد و دوباره شروع کند، دیشب من نبودم، کسی بود ورای من، هر چه بود دوستش داشتم، حتی زمانی که داشت ضجه میزد و با تمام وجود بدنش را مچاله کرده بود و صدایش را خفه و نمیخواست صدای ضجه هایش جز خودش و چهاردیواری اطاقش کسی بشنود.. باز هم دوستش داشتم، گویا کسی درون من داشت پوست می انداخت، کسی داشت جایش را با من عوض می کرد، دیشب گویا آدمی جدید در من متولد شد...
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
بعضی از آدمها یک واژه ی عاشقانه هستند.
بعضی ها یک کلمه دوست داشتنی. بعضی ها یک جمله خواستنی. و بعضی ها هم واژه، کلمه و جمله هستند. بعضی از آدمها یک جمله عبارت نصفه هستند. ولی گاهی همین عبارتهای نصفه، در ذهن ما می مانند برای همیشه... |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
ما را خواهند کشت
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
زندگیست ديگر
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
از دلتنگی هايم لقمه های کله گنجشکی درست می کنم می چپانم توی دهان تنهايی هايم بلکه سير شود و دست از سر کچل زندگی ام بردارد هر چند انگار هرچه بيشتر می خورد حريص تر می شود!
نمی بينی که صدام در نمی ياد؟! نه.... ! منظورم اين نيست که يکی داره اذيتم می کنه و من صدام در نمی ياد! بلکه کلا صدا ندارم! بعد هم شدم تلفن چی با اين صدای له شده ام ...! نمی ذارم بيافتی رو پيغام گير خودم پاسخگو هستم! انگار دارم تموم میشم برات چند روز دیگه هم می زنی ای-ميلمو پاک میکنی بعدش هم که خوب اصلا شتر ديدی نديدی! شهر نم نمک غروب میکند شهر نم نمک غروب میکند من میشکنم و تکه هایم تا همیشه در تو جا می ماند
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
بارون می ياد٬اتوبوس می ياد٬سوار می شم٬روی اولين صندلی خالی که چشمم می خوره ولو می شم خانم راننده خوابش می ياد٬ خيس شدم ٬موهامو باز می کنم دوباره می بندمشون محکم٬خيابون يانگ دوست داشتنیِ من تنها نيست٬ پر از آدمه٬يهور ياده اتوبوس های خط ونک٬با خانم های بچه به بغل و دخترهای مدرسه ای با استين های بالا زده و دستهای پر از دستبندهای منجوقی می افتم٬ ٬ياده اون روزه بارونی و پياده رفتن از ميدون ولی عصر!تا خونه!!!زير بارون تنها!٬هه!خوشحالم٬خسته ام٬دلم می خواد زود برم تو اتاقم٬بشنيم وسط تختم شکلات نيمه خورده ی ديروزمو بخورم٬ياده بيسکوييت شکلاتی توی کشوم می افتم٬به خودم می گم يادم بشه بندازمش دور تا اتاقو گند ور نداشت!پيش خودم! واسه خودم!قيافه مامانو تصور می کنم با چشمهای گرد شده که بيسکوييت کپک زده رو کشف کرده!از فکرش لبخند به لبم می ياد!!دخترک روبرويی با اون لبهای سوراخش و با موهای ابی اش بهم لبخند می زنه٬يه لبخنده گنده از ته دل بهش بر می گردونم و با خودم فکر می کنم ادمها چقدر می تونن خوب باشن ٬راه خونه هميشه می تونه قشنگ باشه٬با خانم های چادری مهربون که بهت نون سنگک تازه تعارف می کنن و تو اتوبوس زير لب می گن حواست باشه !زود برو خونه!يا با لبخنده يه دختر پانک با سايه سياه و چشمهای قلمبه!
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
1/11/2009 - 1/19/2009 4/20/2008 - 4/26/2008 |
|
RSS
|