![]() |
![]() |
|
خواب بودم پاشدم ساعت زنگ زد که پا شدم.عقربه هاشو کندم گذاشتم تو جیبم که باهاشون چنگال درست کنم .برم کله پاچه ایی با چنگال جدیدم یه چشم گوسفندی بخورم سییر ..یه چمدون گنده دارم توش هیچی نیس یه ساعته .یه ساعته که هشت تا عقربه داره یعنی خیلی زیاد چون هشت بزرگترین عدده دنیاس .این جاده هرو مبینی؟ اره همین .اره خب جاده که نه کوچمونه تیر چراغ برق ام داره از اون تیر قدیمیا . پای هر تیرشم کلی فیلتر بهمنه .از این زردا اره می خام این جاده هرو بگیرم برم تا تهش.با همون چمدون گنده هه دستامم می کنم تو جیبم راه میفتم این تهش میرسه به اخر دنیا بعد تو اول باید بری ته دنیا که من می خوام راه بیفتم بیام پیشت خب تو الان برو رفتی؟ مرسی بعد من راه میفتم با همون چمدون گنده هم که توش یه ساعته که هشت تا عقربه داره میام که بیام پیش تو .سه ساعت که مونده که برسم اخر دنیا دیگه نمیام می رم می شینم زیر یه پل قدیمی همونجا میشینم که می شینم هیچی هم نمیشه خب من الان را میفتم تو بشینی همونجاها یا ببین میخوای ولش کن یادم نبود این ته کوچه ی ما بن بسته
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
1/11/2009 - 1/19/2009 4/20/2008 - 4/26/2008 |
|
RSS
|