تبليغاتX
و یـــــــــــــــــــــــــــــران - بيسکوييت کپک زده


 

 

بارون می ياد٬اتوبوس می ياد٬سوار می شم٬روی اولين صندلی خالی که چشمم می خوره ولو می شم خانم راننده خوابش می ياد٬ خيس شدم ٬موهامو باز می کنم دوباره می بندمشون محکم٬خيابون يانگ دوست داشتنیِ من تنها نيست٬ پر از آدمه٬يهور ياده اتوبوس های خط ونک٬با خانم های بچه به بغل و دخترهای مدرسه ای با استين های بالا زده و دستهای پر از دستبندهای منجوقی می افتم٬ ٬ياده اون روزه بارونی و پياده رفتن از ميدون ولی عصر!تا خونه!!!زير بارون تنها!٬هه!خوشحالم٬خسته ام٬دلم می خواد زود برم تو اتاقم٬بشنيم وسط تختم شکلات نيمه خورده ی ديروزمو بخورم٬ياده بيسکوييت شکلاتی توی کشوم می افتم٬به خودم می گم يادم بشه بندازمش دور تا اتاقو گند ور نداشت!پيش خودم! واسه خودم!قيافه مامانو تصور می کنم با چشمهای گرد شده که بيسکوييت کپک زده رو کشف کرده!از فکرش لبخند به لبم می ياد!!دخترک روبرويی با اون لبهای سوراخش و با موهای ابی اش بهم لبخند می زنه٬يه لبخنده گنده از ته دل بهش بر می گردونم و با خودم فکر می کنم ادمها چقدر می تونن خوب باشن ٬راه خونه هميشه می تونه قشنگ باشه٬با خانم های چادری مهربون که بهت نون سنگک تازه تعارف می کنن و تو اتوبوس زير لب می گن حواست باشه !زود برو خونه!يا با لبخنده يه دختر پانک با سايه سياه و چشمهای قلمبه!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |