تبليغاتX
و یـــــــــــــــــــــــــــــران -

 

 

دیشب یک هو دلم برای همه چیز تنگ شد، دلم یک هو هوایی آدمهایی را کرد که هزار سال دیگر ازشان هیچ خبری ندارم، دیشب انگار یکی مرا پرتاب کرد میان مشتی از خاطراتی که دیگر هیچ حسی ندارم بهشان، دیشب کسی درون من بود که من نبودم، کسی بود که شاید هیچوقت این گونه ضجه نزده بود در تنهایی اش و این چنین دلش نمیخواست همه چیز را بالا بیاورد و یک نفس بکشد و دوباره شروع کند، دیشب من نبودم، کسی بود ورای من، هر چه بود دوستش داشتم، حتی زمانی که داشت ضجه میزد و با تمام وجود بدنش را مچاله کرده بود و صدایش را خفه و نمیخواست صدای ضجه هایش جز خودش و چهاردیواری اطاقش کسی بشنود.. باز هم دوستش داشتم، گویا کسی درون من داشت پوست می انداخت، کسی داشت جایش را با من عوض می کرد، دیشب گویا آدمی جدید در من متولد شد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط و یـــــــــــــــــــــــــــــران |